دو ساعت رفتیم با خانواده بیرون زمینو ببینیم الان به هشتاد ساعت تراپی احتیاج دارم..
مای لیبریشن نوتز رو الان تموم کردم.. بعد از یک ماه شایدم بیشتر.. این سریال اصن از اولش خیلی شیرین بود کلی به دلم نشست.. خیلی حس خوبی دارم الان :)
دلم میخواد زودتر برسم به اون قسمت زندگیم که آروم تر شدم و دارم زندگی ای که براش تلاش کردم رو زندگی میکنم :) خیلی خیلی آروم تر خیلی..
یه جورایی دارم لذت میبرم از بعضی قسمت هاش ولی خیلی سمی یه :) دیگه نمیدونم حتی دلم واقعا چی میخواد؟؟
انگار توی یه گیم خیلی پیچیدم.. یه هزارتوی مرموز.. یه پازل چند بعدی.. احساسات مختلفی که هر لحظه تجربه میکنم.. تصمیم هایی که باید بگیرم.. شرایط پیچیده و سخت و آنرمالی که پیش میاد و باید باهاشون کنار بیام.. چالش های فضایی.. اوووف.. چرا اینقد زیاد و شدید و جدیه همه چیز؟؟ همه اینجورین ینی واقعا؟ ؟ درست میشه یه روزی؟؟ عادیه؟ جوونی ینی همین؟؟ اصن کلا چراااا؟
خب به هر حال این مرحله ام میگذره و شرایط کنی آروم تر میشه چه به اون چیزی که میخوام رسیده باشم چه نه!! دوست دارم بعد از چند ماه که برگشتم به این دو سه سال گذشته نگاه کردم ببینم چه حسی دارم بهش؟ عملکردم چطور بود ینی؟؟ چیکار کردم؟؟ ینی اگه بگذرم و از دور برگردم به این روزا نگاه کنم واقعا چه حسی خواهم داشت؟؟
از هیچ نظر شرایطم استیبل نیست.. ینی حتی نوک پامم رو زمین نیست.. هر تصمیمی ممکنه منو هزار متر پرت کنه بالا یا کیلومترها خاکم کنه زیر زمین.. واقعا چرا آدن باید اینقدر آپشن های مختلف با زمان بندی های جورواجور سر راهش باشه؟؟ نمیشد سرمونو بندازیم پایین مثل بچه آدم زندگی کنیم؟؟
احساس میکنم به اندازه کافی خودمو پاره نکردم از ذوق یه کا شدن.. این واقعا حقش نبود!! هر چند از شدت استرس و فشاری که بخاطر مراحل بعدی روم هست میتونم تخفیف بدم به خودم :/
تعداد کارهایی که باید بهشون برسم انقد بی نهایته که نگمم -_____-
2420
همه فکر میکنن بعد از دو ماه درس خوندن الان که تموم شده به پوچی رسیدم ولی عمیقا زهییی خیال باطل..
چه حکمتیه همه اتفاق خوبا باید اینجوری با هم دقیقا تو سه روز میفتادن؟؟؟ لیترلی دقیقا تو یه روز؟؟
زمینو خریدیم بالاخره.. نصفشو از پول اصلی دادیم که ماشین بمونه.. نمیدونم کار درستی کردیم یا نه ولی.. این خودش نصف فلاکت هامو از بین میبره..
به دانشگاه و فضاش به درختا و آدمای اینجا نگاه میکنم.. نمیدونم چه حسیه.. من مال اینجا نیستم.. اینجا هیچ وقت مال من نبوده.. میتونست باشه؟ خودم نخواستم؟ تصمیم درستی بود؟ اشتباه بود؟ نمیدونم!!
نظارت خوب بود موند اجرا.. تقریبا دو ساعت اینجا قراره منتظر بمونم و بازوهامم دارن میشکنن انقد کتاب ها و صندلی سنگین بودنن.. شوهری دوست پسری ام ندارم برام بیاردشون.. اینجا همه داشتن 
وسط خوشگل ترین دانشگاه دنیا ام و از شاش دارم میترکمم :/
خستم.. احتیاج به استراحت دارم.. یه عالمه چیز میز هست که باید بخونم و یه عالمه کار که بلافاصله و به شدت سریع لازمه که بهشون برسم.. و این خسته ترم میکنه..
صبح ایمیل آفرم از دانشگاه قطعی مورد علاقم برا سال بعد همین موقع اومد.. ویدیو رو ساعت 11 شب آپلود کردم و یه شورت هم پشت بندش ساختم.. شب مامان بابا از دکتر برگشتن و گفتن دیسک بابا بهتره عمل بشه.. تازه فهمیدم دقیقا فقط یه هفته وقت دارم برا آزمون و این وسط یه ویدیو دیگه هم باید بسازم..
نمیتونم بگم خوبم.. حالم خوبه.. تحت فشارم اما اوکی ام.. نمیتونم بگم ولی همینکه بی حسم و کارها رو دارم یکی یکی هندل میکنم خوبه.. نمیدونم واقعا قرار هست روزی بیام بگم خوبم.. دیگه خوبم.. دیگه حالم خوب شده و آرومم یا نه!!
به معنای واقعی دارم جر میخورم زیر فشار.. چرا انقد چیزای مختلف و موضوع های پراکنده هست که باید بهش برسم.. یوتیوب و آزمون یه طرف.. مهمونی های یهویی و بزرگ و پاره کننده یه طرف.. کار و بی پولی و اپلای های جدید و فرس یه طرف.. کارهای خونه و شخصی و بازار و اجباری هم یه طرف.. حالا اینا هر کدوم ده تا ساب کتگوری دارن که همگی با هم ما رو به سوی گا هدایت میکنن :/
یوتیوب داره دیوونم میکنه رسما.. با خودم میگفتم خب تا آپلود بعدی که فردا عصره ایشالا به 820 میرسم ولی سه چهار ساعت بعدش رسیدم.. ترسناکه.. خیلی زیاد.. ویو هام تو 48 ساعت به بیشتر از یک کا رسیده.. وحشتناکه واقعا.. پشمی نمونده برام 
باید یه ویدیو رو تا ساعت یه ربع به شش برسونم ولی هنوز حتی ریکوردش نکردم :]
چرا من باید تو خوشگل ترین حالت ممکن پیرهن گل گلی به تن لاک زده موها بافته شده تو این هوای لعنتی که نه صبحش انگار هشت شبه و بارون بیرون داره نم نم میباره و صداش دیوونم کرده با قهوم بشینم جلو کامپیوتر و اسکریپت بنویسم و ریکورد کنم و از استرس آزمون که کمتر از ده روز بهش مونده جر بخورم.. به جای کتاب خوندن و زل زدن به کوچه یا تماشای سریالی که یه هفتست دراپ کردم؟؟ چرا؟؟ این چه ظلمیه؟؟
این روزا مث سگ دارم درس میخونم.. فکر کنم دوسش دارمم.. همین!!
دردم فقط یکی دوتا نیس که.. از یه طرف باید کلی تقریبا همه مباحث رو دوبارهمرور کنم ولی وقت ندارم.. نصف بیشتر جوش و زلزله کلا مونده نخوندم.. یوتیوب وقتشو کم کردم ولی بازم لازمه خب ریکورد و ادیت کنم.. نتایج آزمون هایی که خونه میدم هم از یه ور.. مهمونی و دورهمه و این و ببر اونو بیار هم از یه طرف.. کارهای خونه و کارهای شخصی و کمر درد و گردن درد هم یه طرف.. حالا دیگه از دغدغه های بعد از آزمون و فکر و خیال های جانبی نگم دیگه.. اااوووف دنیااا اوووف...