1402
مرور آخر سال 1402 🌱
شیرینی پختن خودش یه جور تراپیه.. امروز از لحظه ای که بیدار شدم تا همین الان به هیچ چیزی فکر نمیکردم جز اندازه آرد و روغن، ترکیب شربت بار، روغن پس ندادن خمیر، قالب زدن و درجه حرارت فر، بعدشم تزیین و ریختن شکلات نهایی.. انگار از دنیای خودم و چالش هاش جدا شده بودم..
امسال میخوام ویژن بورد درست کنم.. و تمام خواسته هام رو جوری بچینم که بگرخم از مقیاسشون.. نه اینکه اینجوری باشه که آره دو تا خوبه میتونم هندل کنم.. به جای دو تا بیس تا بزنم ینی.. در این حد!!
دم عیدی هی کار های چرت و پرت و فرعی هست.. این کارو بکن اون کارو بکن.. اینو بخر اونو بخر.. شیرینی بپز تر تمیز کن.. هر بیرون رفتن هم انقد خسته کننده هست و انرژی میگیره که جسد آدم میرسه خونه.. نمیرسم به کارهای خودم و برنامه هام برسم.. ویدئو هام رو مخصوصا تا لحظه آخر کش میدم.. ههوووففف عید و ماه رمضونم تموم شن برگردیم به زندگی نرمال.. ایشالا که تا اون وقت کارهای شرکتم قطعی شده 😎
بالاخره پروانه ام تایید شد.. امروز رفته بودم نظام بیشتر از سه ساعت طول کشید.. هی میرفتم میگفت فلان چیز اینجوریه بهمان چیز اونجوریه منم برمیگشتم حل میکردم هر چی گفته بود و بعد باز سرش بودم.. خیلی باحال بود.. اینجوری بودم که والااااح کارم تموم نشه از اینجا نمیرم.. تموم شد منتظرم اس بیاد برم دنبال بقیه کارها.. یه دنیاا مرحله جلومه.. تازه بعدشم یه عالمه چیز هست برا یاد گرفتن.. هیجان انگیز و به شدت ترسناکه..
باز کاری که دلم بهش راضی نبود رو انجام دادم.. 16 تومن شد فعلا.. نمیدونم چطوری میشه صلاحه یا نه.. ولی چاره دیگه ای نداشتم.. اگه بشه 90 درصد مشکلاتم حله.. حتی فکر کنم دیگه لازم نباشه برم شرکت بزنم.. ولی چون خیال راحت میخوام فکر میکنم باید این کارو بکنم..
ولی من هیچ وقت وسط جهنم و غم و دردم واینستادم کسی بیاد نجاتم بده.. تا شدم با خاک یکی شدم ذوب شدم ولی کشون کشون بلند کردم خودمو گفتم باید بری باید تحمل کنی ادامه بده.. هیچ وقت حتی نزدیک تسلیم شدن نبودم.. حتی فکر نکردم به اینکه نشد. تمام.. و بخاطر این به خودم افتخار میکنم..
بالاخره پیام داد.. بعد از پنج روز.. ننیدونم قیافه بگیرم ردش کنم یا چی؟؟ :/
صبح داشتیم میرفتیم خرید که یه موتوری از فرعی پیچید جلوم و زدم بهش.. پخش زمین شد و پاش درد گرفت.. هی میگم بیا بریم بیمارستان میگه نه چیزی نشد.. خوب کنترل کردم.. اشتباهم این بود که نریدم به کسی که نمیدونم چیش بود و نفهموندم که مقصر اونه.. یکی ام شمارمو دادم بهش که زنگ بزنه.. اگه قرار بود ببرمش دکتر باید پلیس میومد اینم باید یادم باشه.. تا نیم ساعت بعدش انگار تو فضا بودم فقط خودکار داشتم جلو میرفتم نفهمیدم چیشد و چطور شد اصلا.. یه اتفاقایی یهو سر آدم میاد قشنگ میمونی انگشت به دهن.. خداروشکر بخیر گذشت..
میگم چند روز بعد از قرار یهویی و اتفاقی اول وقتی قرار شد دوباره همو ببینیم باید قرار بذاریم؟؟ شمارمو گرفت و قرار شد یه وقت ست کنه خبر بده ولی سه روزه هیچ خبری نیس.. نمیگم تا الان باید بهم خبر میداد روز و وقتشو.. تا پنج روز یه هفته اوکیه فکر کنم آره؟؟ .. ولی خب یه زنگی پیامی چیزی باید میزد دیگه نه؟؟
فکر کنم اولین باره که میخام یه کاری بکنم و یه تصمیم جدی لازم دارم ولی نمیتونم تصمیم بگیرم و شروع کنم.. شک و دودلی داره جرم میده..
چقد کار خوبی کردم که به هیچ کس نگفتم.. چقد سخت بود ولی چقدررر راضی ام..
چقد چیزهای زیادی هست که باید ببینی خون بالا بیاری و صدات در نیاد..
یه ماه و نیم رفتم تو اون شرکت خراب شده.. این دومین دیتم بود.. حالا خوبه سه ماه پیش دراومدم.. قسمته یا شانس یا چی؟؟
نمیدونم برا ادامه زندگیم چیکار کنم.. حالا نه که دو ماه رو بکوب درس خونده باشم الان فشار امتحان رفته باشه ولی یه سری کارهای معمولی دارم و باید تصمیم بگیرم بقیه پولو چطور جور کنم.. یه راه رو باید انتخاب کنم بالاخره.. یا ورکشاپ یا کلاس.. خیلی میترسم.. از یه طرف هم باید برم تهران.. ویدئو بسازم.. کارهای خورده ریزه مث پرتفولیو.. پروانه.. خرید.. خونه تکونی.. ماه رمضون.. هههوووف
خیر اولا.. ببینم اینو تا کی و کجا میتونم ادامه بدم و رو نکنم.. میشه یا نمیشه شو حتی نمیدونم میخام یا نه..
چرا هرکی به من میرسه سر درد دلش باز میشه.. فکر کنم از پنجاه نفر اسم برد من هیچ کدومو نمیشناختم.. بدنم هم درد میکرد بخاطر این کتابا.. چلاق شد دستم از ماشین تا سر صندلیم و برعکس.. فکر کنم یه ساعت و نیم حرف زدیم.. البته من فقط پنج دیقشو حرف زدم :)) میگه از شرکت حس قوی ای بهتون داشتم.. میگفتم این بشر فازش با اینا نمیخونه چرا اینجاس.. میگم چرا اون موقع نیومدی جلو اگه الان نمیدیدی منو چی میشد پس.. میگه نمیشد بیام نمیتونستم به کسی بگم.. منم خر عاره.. اسم بچه هامونم گذاشته فک کنم.. میگم فرار از زندان ندیدم میگه میبینیم :)) شمارمو گرف بریم سر قرار.. مستقیم هم حرفش ازدواجه ها.. جالبه والا خیلی جالبه.. از بدی هاش هم اینکه همین میخواست و نگفت تا حالا منتظر نبوده که من نشد یکی دیگه.. یکی اینکه قیافش معمولی و قدش کمی از من بلند تره.. یکی هم یه حرف سیاسی زد که اصلا کاری ندارم چی بود اشاره به اون موجود خودش رد فلگه :/ یکی هم اینکه مقیاس هامون با هم خیلی فرق میکنه.. مثلا اون میگه یه تومن منظورش یه میلیارده من میگم منظورم یه میلیونه.. ما مث هم نیستیم :))
به هیچ کس نگفتم و هیچ حسی ندارم.. اوکی اسم و اعتبار داره جنتلمنه و اهل خانواده و منم دوس داره ولی حسی ندارم.. ولی چه حس قشنگیه ها :) یکی دوست داشته باشه..
از امروز اول صبح یه حس کرخی خاصی به جونم بود.. انگار نه انگار که آزمون دارم.. حتی حالت تهوع هم گرفتم صبح.. من هیچ وقت حالت تهوع ندارم که.. نه پاشدم کمی درس خوندم همه چیزو دوره کردم برای اولین و آخرین بار.. حاضر شدم و ناخن کوچیکمو به چوخ دادم دم عیدی و غمگین راهی شدم.. حالا یه بارم انگشتمو گذاشتم لای کشو.. رفتم بنزین بزنم اونجا شلوغ بود یه عالمه ماشین هم فقط منتظر من بودن.. یارو هم گااو با عجله زد در اومدم بعد حس کردم نزده هیچی ولی عجله داشتم رفتم و کل راه فحشش میدادم عوضی رو.. پرواز کردم تا دانشگاه.. نباید اونجوری میرفتم ولی.. همه چی نرمال بود.. با بچه ها حرف زدیم و یه دوست پیدا کردم که از من بعید بود.. قرار شد با هم بریم نظارت :)) یه بار هم به ناظر های خاله زنک که بالاسرمون میحرفیدن توپیدم.. جامون عوض شده بود والا.. دراومدم با حن حرفیدم تا راه خلوت بشه و بعدش راه افتادم سمت کتابفروشی که دفتر بخرم.. بخاطر شعبه دومشون بسته بودن پس رفتم شعبه دوم که اونجا هم غلغله بود و هیچی ام نداشتن.. شدیدا جیش داشتم و میخاستم برگردم بعدا برم دفترمو بخرم ولی از اونجایی که از گشادی رنج میبرم میدونستم بیام خونه درنمیام و میمونه برا خدا میدونه کی.. گفتم برم اونیکی مرکز خرید مورد علاقم شاید یه چیزی پیدا کردم کارمم میکنم.. اونم هیچ چیز جالبی پیدا نکردم.. داشتم سعی میکردم ول بچرخم و نرم سمت ماشین که یکی صدام کرد. خانم مهندس.. ععییی بابا.. گرفت منو به حرف و چای و تا ساعت نه اونجا بودیم.. نمیدونم اسمشو بذارم شانس یا قسمت یا چی.. امروزم فقط دیت بدون مقدمه کم داشت.. جالبه بخدا.. روندم خونه و کمی حرف و تعریف جریانا با خانواده و هنوز بیدارم..
برا رانندگی و آهنگ گوش کردن فردا تو مسیر هیجان زدم :)
شب شد لامصب فردا آزمون دارییی.. انقد این چند روز با هزارتا آدم مختلف حرف زدم از حرف زدن بدم میاونمیخاستم تا چند وز از اپ استفاده کنم.. ولی با این گشادی که میبینم انگار مجبورم.. تقریبا ده نفر همزمان تو مغزن دارن حرف میزنن..
کاش کسی تو زندگیم بود که میتونستم از ریز و درشت این بگایی هام براش تعریف کنم.. خیلی جالب و هیجان انگیزه زندگیم حیفه فقط خودم شاهد این حجم از اتفاقات و احساساتم :)
اینقد از آخرین باری که سریال دیدم میگذره که جریانش یادم رفته.. همه این کارهایی که دارم یه طرف از یه ور هم عید داره میاد و هیچ چیز خاصی قرار نیس بخرم هرچند ولی یه سری چیزای واجب لازممه.. خونه تکونی و آماده شدن برا ماه رمضون و اینا هم هستن.. دفتر و تقویم جدید لازم دارم..
این وسطا شاید مجبور شدم برم تهران.. درست بعد از آزمون.. شنبه یا دوشنبه.. برا یه هفته تمام.. جمعه رو نمیدونم روی کلاسم کار کنم یا ویدیو جدید هفته بعدو بسازم!! تو این خراب شده هیچی نیس.. حالا فکر جایی به جز تهرانم باشی که دیگه اوج بدبختیه :/
کسی چه میداند من امروز چندبار فرو ریختم.. چند بار خواستم قوی باشم و نشدم..
الان فقط یه چیز تو ذهنم میگذره.. شرکتم.. تنها راه نجاتم.. ههععیی :)
حرفای اون عمو که گف بیا 18 بده واست حساب باز کنم تو کتم نرفت.. عاره ظاهرا خیلی منطقیه.. مخصوصا وقتی در مقابلش دویست سیصد باشه ولی حس خوبی ندارم.. کارش دزست به نظر نمیاد و از دردسر های بعدش میترسم.. از یه طرفم میگم خب می ارزه اگه راس بگه.. خیلی می ارزه.. هرچند حرفاش باعث شد حسابمو ول کنم و اصن دنبالش نرم.. اکانت مو از چشمم انداخت و کلی بدبختی جدید بهم اضافه کرد.. حسم درست نیست بهش خلاصه.. تجربه ثابت کرده قیدشو بزنم تو این شرایط :/ راهش فقط شرکته..
میبینی وقتی میگن خوشی و غم با هم میان همینه.. من داشتم رو ورکشاپ کار میکردم.. که اگه ادامه میدادم تا الان باید تموم میشد یا نهایت یه هفته بعد جمعش میکردم.. از یه طرف هم داشتم سعی میکردم پروژه جدید بگیرم.. به محض گرفتن پروژه فهمیدم حسابم قراره بن بشه.. حالا پروژه چی بود؟ تدریس.. انجامش که دادم ترسم ریخت و دیدم ای دل غافل چرا زودتر این کارو نکردم.. این دقیقا چیزی بود که لازم داشتم.. و تصمیم گرفتم بجای یه ماه کارکردن رو ورکشاپ و ارزون دادنش.. استراتژیرو عوض کنم و یجور دیگه به هدف برسم.. حالا دوست دارم کلاس هام بگیرن.. بعدش ورکشاپ رو ادامه میدم.. اگه جور بشه کلا مسیر عوض میشه :)