با بچه ها بعد مدت ها حرف زدم.. داریم جر میخوریم با کار زیاد و تنها چیزی که داریم امیده :)
2450
امروز بالاخره اون اپلیکیشن رو سابمیت کردم.. فکر کنم یه ماه لفتش دادم.. سر جمع یه روز کامل وقت لازم داشت.. نتایجش خرداد میاد :)) معلوم نیس تا اون موقع کجام تو چه فکری ام فازم چیه!!
چطور انقد زود سه شنبه شد.. چطور هیچی نفهمیدم اصن.. حس میکنم یه روز رو پریدم و جا انداختم.. همه چی رفته رو سرعت دو ایکس از وقتی این کار جدیدو شروع کردم.. جالبه همه چی ام مرتب سرجاش انجام میشه..
احساس میکنم باید قوی تر بشم.. باید خیلی رشد کنم.. اینجا انگار همه تو یه لول دیگه ان و من حتی نمیتونم راحت باهاشون به یه زبون حرف بزنم.. هرچند از نظر اطلاعتی و فنی هیچ کدوم به گرد پام نمیرسن ولی مهارت های خیلی زیادی هست که باید یاد بگیرم.. مثل پرزنت کردن کارم.. مثل ارتباط برقرار کردن با مشتری و قانع کردنش.. چطوری از فرصت ها استفاده کنم و روابط جدید بسازم.. کجا محکم باشم و کجا نرم برخورد کنم.. چطور مذاکره کنم و حرفمو به کرسی بشونم.. از این جور چیزا.. خلاصه که به خروارها تجربه احتیاج دارم!!
شرکت خیلی خوشگله.. تو خیابون مورد علاقم هم هست و ویلاییه.. سره میزم کافیه سرمو بچرخونم تا حیاط پاییزی رو ببینم با دروازه های ورودی و ماشین هایی که یه لحظه حتی متوقف نمیشن.. راستش هیچ جوره نمیتونم تصور کنم که به این زودیا از اونجا خسته بشم و نرم..
رد فلگ های محل کار چیا میتونن باشن؟؟ نمیدونم من زیادی حساسم و شورشو درمیارم یا واقعا جای بدیه. نیست انصافا ولی رفتار و برخورد خیلی مهمه.. این ده روزی که اونجا بودم اندازه کل عمرم آدم های متفاوت دیدم و این قسمتش خیلی عالیه.. کلا خوبه.. حالا پیش بریم ببینیم این کمال گرای درونم میبره یا خر درونم!!
چون فقط یه دونه سیستم فعال داریم امروز بعد از اومدن همکار مدیر گفت برم خونه.. یک و نیم اینا بود.. یهویی و پیش بینی نشده بود ولی یه کار خیلی مهم رو تموم کردم.. شدیدا رو اعصابم بود.. فردا باز یه دور روخوانیش میکنم و بعد ثبتش میکنم دیگه.. بعد باید یکی دوجای دیگه اپلای کنم و دیگه کارتم میرسه و کارهای جدید رو شروع میکنم..
هر روز سر کار احساسات مختلفی رو تجربه میکنم و انقد سرم شلوغه و بعد از کار هم مشغولم که وقت نمیکنم ثبتشون کنم.. مثلا امروز خیلی پر تشنج بود.. تقریبا روی سه تا پروژه مختلف کار کردم.. اول مهندس اومد پلان و سه بعدی اینا کار کردیم و پرزنتش کردیم برای مشتری.. که یه ویلا مدرنه و خیلی جذاب قراره بشه.. بعد دوتا نما کار اومدن برای بررسی طرح نمای ساختمان و ورودی که کلاسیک و پر کاره که بعد از سه چهار ساعت توضیح دادن و دیتیل زیر و رو کردن بازم قانع نشدن و قرار شد عصر بیان دوباره.. و آخری هم که یه تری دی کم جزییات برای یه ویلا 6000 متری بود که بدون هیچ اطلاعاتی و فقط از رو عکس دو سه ساعته مدل کردم.. حالا اون وسط اتفاقات دیگه ای هم افتاد.. مثلا یکی که 20 سال زندان براش بریده بودن اومد و نمیدونم دقیقا چیکار داشت.. بعد این زن و شوهر دقیقا جلو چشم من یه حرکت های شنیعی انجام دادن که اصن نگم چقد حالم از شخصیت و شعوره مرده بهم خورد.. و بعدشم که با زور کارمو تموم کردم و 6 خورده ای زدم بیرون که بریم خونه خاله به نی نی جدید سر بزنیم.. برگشتم خونه ام نشستم یکی از سوالای چونینگ رو جواب دادم.. الانم دارم بیهوش میشم ولی یه عالمه حرف دارم..
همون روز رفتم گفتم به مدیر و پنج دیقه بعد رف بهش تذکر داد.. از اون روز به بعد هم حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزدم و اونم اصلا سمتم نمیاد.. راستش اون روز اول یا قبل از اینکه بخوام به مدیر بگم اینجوری بودم که آدم چطور میتونه با کسی که همچین کاری کرده حتی تو یه ساختمون باشه و نفس بکشه.. شاید دارم بزرگش میکنم ولی حسش مثل تجاوزه.. احساس نمیکنم چیزی از اون کم داشته باشه ینی.. انقدر سرمون تو شرکت شلوغه که اصلا یادم نمیفته همچین کسی اینجا هست و این کارو کرده و این واقعا خوب نیست.. اما کار درستو کردم و خیلی خوب شد که گفتم.. مدیر هم خوب برخورد کرد و فرداش دوباره جویا اوضاع شد که گفتم اوکیه.. برام خیلی سخت بود که برم بگم همچین چیزی شده خیلییی.. ینی یونیورس زارتا زارت موقعیت میذاشت جلوم که برو بگو من رد میکردم.. هر چند آخر سر رفتم گفتم ولی اگه نمیگفتم هم از دست خودم روانی میشدم و هم هی فکرش میموند تو ذهنم.. چقد جالب الان فهمیدم آدم از مشکلاتش حرف زدنی میتونه اینقد راحت بشه.. ای بابا :))
بچه ها مرسی از حرف هاتون.. اینا شرایط های عادی نیستن و هیچ کدوممون هم اونجوری که باید آموزش ندیدیم برا انجام دادن کار درست تو این موقعیت ها.. متاسفانه فقط با تجربه کردن میشه فهمید چی جواب میده.. کاش بدونین چقدر عمیق ممنونم بخاطر کامنت هاتون ❤️
2440
امروز سرایدار گفت بیا ببین این شومینه رو میتونی روشن کنی.. منم رفتم ببینم و روشنش کردم.. برگشتم اتاقم.. اومد برام یه شکلات آورد و زد پشتم که تو مثل دخترمی فلان.. منم گفتم اوکی دیگه پیره حتما مرامش اینجوریه.. که بلافاصله نظرم عوض شد.. لپمو کشید و من سرمو چرخوندم و بزور لپمو از دستش در آوردم.. و پنج دیقه ده دیقه بعدش تازه فهمیدم چه گوهی خورده.. دیگه نه نگاش کردم نه چیزی تو کل روز.. حالا یکی از همکار ها هم بودن تو شرکت خوبه.. هیچی بهش نگفتم محل سگ ندادم تا شب بهش.. نمیدونم چه برداشتی کرده.. واقعا احمقانست اگه بگم فکر میکنم چون تشکر میکردم برا چای آوردنش و سلام احوال پرسی میکردم اینکارو کرد.. هنوز یه هفته کامل سره این کار نبودم اینجوری شد.. خب الان بهم برخورده و خیلی حرکت چندش آوری بود و فکر کنم محل سگ نذارم بهش حل بشه.. درست فکر میکنم؟ از یه طرف حسم میگه باید به رئیس گزارشش بدم.. هم بخاطر اینکه دیگه از این گوها نخوره و تذکر بگیره و فکر نکنه میتونه تکرارش کنه و هم رئیس بدونه که اگه دوبارخ این اتفاق بیفته من ساکت نمیشینم.. ولی از یه طرف هم میترسم که چون پیره بهش بربخوره یا اخراج بشه بعد بیفته دنبالم و یه جوری زهرشو بریزه.. فکر کنم خیلی دارم جنایی فکر میکنم.. معمولا صبح ها تو شرکت تا ساعت ده اینا تنهاییم اگه بازم بخاد نزدیکم بشه چی؟؟ این عادیههه؟؟ برا کسی پیش اومده همچین چیزی؟؟ چیکار باید کرد تو این شرایط؟؟
هنوز حسم نسبت به شرایط و اوضاع جدید استیبل نشده که بیام ازش بگم..
بدترین شیطان رو الان تموم کردم و قلبم داره آب میشه از درد برای اون شونه های خمیده جونمو و اون قدم های قوویش 
دفتر جدید قشنگه.. هم جاش هم مسیرش هم بیرونش هم داخلش :) خلوت هم هست.. مثلا ساعت کاری از هشت و نیم شروع میشه.. من ده رسیدم هیچ کس نیست :))
برگااام.. چطوری میشه ینی؟؟ چطور میشه مسیر زندگی در عرض چند دیقه اینقد جابجا بشه؟؟ ینی من ذهنی لال شدم رسما.. چطوری قراره بشه؟؟ برگاااام 
استاد زنگ زد که یه پروژه هست 50000 متری سازه و معماری رو میای تهران دو هفته ای بزنی؟؟ گفتم آره 😐
باید اپلیکیشن بورسیه رو پر کنم ولی واقعا سوالاش سختن.. باید رزومه و پرتفولیو ام رو فارسی کنم که خیلی زور داره.. باید حساب بانکی جدید بخرم و کلی اکانت جدید باز کنم و به سری فعالیت هایی انجام بدم که هیچ سرنخی درموردشون ندارم و قبلش باید کلی تحقیق کنم.. باید برم مصاحبه.. باید برا بقیه دانشگاه ها اپلای کنم.. نظام مهندسی رو باید برم جلو جلو ردیف کنم.. مهمونی آذر ماه تو راهه.. عمل بابا تو راهه.. ویدیو های یوتیوب هم که راه و بی راه وقتشون میرسه.. من واقعا نمیدونم کجا کم میذارم که انقد از زندگی عقب افتادم و اینهمه کار دارم؟؟ 🤔
اون شرکته که تو خیابون مورد علاقم بود هم آگهی گذاشته بود پیام دادم و قرار شد حضوری حرف بزنیم :) هم اگه بشه خوشحال میشم هم اگه نشه :))
اولین اپلای امسالمو انجام دادم.. هدف اصلی نیست ولی بار بزرگی بود که رد شد!!