هر روز سر کار احساسات مختلفی رو تجربه میکنم و انقد سرم شلوغه و بعد از کار هم مشغولم که وقت نمیکنم ثبتشون کنم.. مثلا امروز خیلی پر تشنج بود.. تقریبا روی سه تا پروژه مختلف کار کردم.. اول مهندس اومد پلان و سه بعدی اینا کار کردیم و پرزنتش کردیم برای مشتری.. که یه ویلا مدرنه و خیلی جذاب قراره بشه.. بعد دوتا نما کار اومدن برای بررسی طرح نمای ساختمان و ورودی که کلاسیک و پر کاره که بعد از سه چهار ساعت توضیح دادن و دیتیل زیر و رو کردن بازم قانع نشدن و قرار شد عصر بیان دوباره.. و آخری هم که یه تری دی کم جزییات برای یه ویلا 6000 متری بود که بدون هیچ اطلاعاتی و فقط از رو عکس دو سه ساعته مدل کردم.. حالا اون وسط اتفاقات دیگه ای هم افتاد.. مثلا یکی که 20 سال زندان براش بریده بودن اومد و نمیدونم دقیقا چیکار داشت.. بعد این زن و شوهر دقیقا جلو چشم من یه حرکت های شنیعی انجام دادن که اصن نگم چقد حالم از شخصیت و شعوره مرده بهم خورد.. و بعدشم که با زور کارمو تموم کردم و 6 خورده ای زدم بیرون که بریم خونه خاله به نی نی جدید سر بزنیم.. برگشتم خونه ام نشستم یکی از سوالای چونینگ رو جواب دادم.. الانم دارم بیهوش میشم ولی یه عالمه حرف دارم..
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۸/۲۸ ساعت 0:39 توسط :)
|