راستش انقدر درگیر درس ها و کارهای ویدئو ها و رسوندن همه کارهامم و انقدر ذهنم درگیره نمیدونم چه حسی داشته باشم.. یه عالمه چیز دارم برای شکرگزاری یه عالمه حرف دارم.. خیلی نیاز دارم بشینم و فکر کنم ببینم دنیا دست کیه.. سرم زیادی شلوغه و هر لحظه احساسات مختلفی میان و میرن.. چه مثبت چه منفی.. اوکی ام.. بد نیستم.. و همین خودش خیلی خوبه :)

گوشیم یه کم پیش رسید.. بعد از پنج سال کار کردن با این گوشی بالاخره خریدمش.. خودم.. به هر جون کندنی بود.. هرچند دوست داشتم یه چیز دیگه باشه ولی اصلا مهم نیست همینم عالیه و واقعا حس خوبی دارم بهش.. خیلی کارهای خفنی قراره باهاش بکنم و خوشحالم.. شکر :)

چطور میشه نزدیک ترین آدم ها اینقدر بهت ضربه بزنن؟؟ این بچه که طبق معمول گوشی رو جواب نداد بسته که یه هفته منتظرش بودم رفت تا کی.. از اون بدتر اینکه هی میگن میاریم هی نمیاد.. مردم از منتظر بودن واقعا.. نه برا اون بسته و چیزایی که داخلشه فقط برا رسیدنش.. واقعا حالم بده ینی.. خودشم که انگار نه انگار.. نشد یه کار بدی بهش درست انجام بده.. بابا از یه طرف.. از چیزی ناراحت بود دو سه بار صداش زدم که چای میخای جوابمو نداد.. دلم شکست و خورد و خاکشیر شد بگم کم گفتم چون بیست و اندی ساله اینه رفتارش با من ولی خیلی حالمو گرفت.. مامان هم داشت میرفت بمونه پیش خاله گفته بودم با هم شام بخوریم خودش خورده تنهایی.. نمیفهمم میخاد چی رو ثابت کنه.. روزی ده ببست بار از این کارها میکنه.. چرا وقتی یه چیزی رو بهش گفتی و تاکید کردی و خوب میدونی میدونه چیکار میکنه بازم ناراحتت میکنه؟؟ تو ام که هیچی.. از صبح از تو ناراحت بودم اینا هم اومدن روش.. بغض واقعا گلومو زخمی میکرد.. زبان رو نفهمیدم اصلا چیشد انقدر حواسم پرت بود.. نمیدونم دردم رو چیکار کتم که ذره ای بهتر بشه.. نمیدونم چی حالمو خوب میکنه.. نمیدونم چیکار کنم نمیدونم چرا زندم نفس میکشم خسته و ناراحتم.. میخام تسلیم بشم و بگم دیگه نا ندارم ادامه بدم.. میخام وا بدم.. میخام تموم بشه.. نمیخام هیچی و تحمل ندارم دیگه.. نا امید و دلشکستم از همه چیز و به هیچی دیگه ذره ای باور ندارم.. کاش تموم شه این حال.. کاش منم بتونم کمی زندگی کنم.. کاش بتونم نفس بکشممم.. خیلی خستمم خیلی..

بعد از پنج سال بالاخره گوشی خریدم :)

اولین حقوق چنلم امروز واریز شد :) خیلی چیز بزرگیه برام.. خیلی ارزشمنده..

چه روز شلوغی بود امروز.. صبح 7 پاشدم جلسه آخر زبان رو دیدم.. بعدش کلاس درک داشتم تا یک.. بعدش یه ساعت جلسه اخر کلاس خصوصی رو رفتیم و حرف های نهایی رو زدیم.. احتمالا از دی بخاد ادامه کلاس هارو بریم :( ولی من روش حساب کرده بودم.. بعد دوش گرفتم و حاضر شدم تا مهمون ها بیان و از 4 تا 1 شب بکوب داشتم کار میکردم.. همه چیز رو مرتب و منظم جلو بردم و خب ماشالا بهم.. حسابی خوش گذشت و زیاد ذهنی خسته نیستم.. درسته این مهمونی یهویی برنامه هامو بهم ریخت ولی در کل لازم بود.. خلاصه اینم از امروز روز خوبی بود شکر :)

بعضی شبا هم فقط میخای زودتر بخوابی که اون روز تموم بشه..

با اولین حقوق نظارتم رفتم انگشتر خریدم.. بلافاصه در کمتر از 24 ساعت.. به پاس تمام زحماتی که کشیده بودم.. خسته نباشم.. نوش جونمم :)

پسر من واقعا به قارچ حساسیت دارم.. جدی جدیه انگار.. هیچ شوخی نداره.. از صبح که خوردم انگار اعما و احشارمو دارن از تو چنگ میزنن.. رفت و برگشتی.. با وجود اینکه خیلی دوسش دارم ولی من غلط بکنم دیگه لب بزنم :(

2910

اولین حقوق نظارتمو ریختن :) در پوست خود نمیگنجمم..

این هفته باید چند تا ویدئو بگیرم برا چنل.. ویدئو کولب رو باید بگیرم همه کارهاشو باید حل کنم.. درس های عقب مونده رو برسونم.. ایده جدید پیدا کنم برای ورکشاپ و مدلش کنم.. خداروشکر کارهای انگور ها هم حل شد.. ایشالا که مامان چیز جدید نندازه سرمون.. اینهارو حل کنم عالی میشه.. بعد دو هفته بعدی رو ریکورد میکنم و تمااام.. بعد از اون فقط ویدئو کوتاه نظارت درس درس درس شاید کمی هم کار تا کنکور.. والا بخدااا..

عاغا این مشاور داشتن خیلیی خوبه.. ینی من سرمو انداختم پایین فقط درس میخونم به هیچی فکر نمیکنم به هیچی کار ندارم.. نه که خودشم مدیر دپارتمانه همه چیزو جور میکنه واسم.. اولین باره مشاور خصوصی گرفتم.. با اینکه تو فقر غرقم ماهی چند تومن فقط برا هفته ای نیم ساعت خرج کردم ولی اصلا حس لاکچریه کثافتیه بیا و ببین.. ینی تو خوشی غرقوم عامو.. راضی ام هست ازم.. امروز میت رفتیم.. کمی درسی کمی هم از خاطرات گذشته.. دوباره یاد اکسپو و کارهامون افتادیم اونجا شبا 2 برمیگشتیم و 6 صبح میزدیم بیرون.. باز شور و شوق ژاپنو انداخت به دلم لامصب.. همینجوریش هم ذوق مرگم.. یه جوری جورش میکنم میرم.. میدونم میتونم..

امروز و دیروز و چند روز پیش با هم شش تا فروختم از سایت و خب دو سه روز دیگه میشینه به حسابم.. خیلی ذوق مرگم.. دیروز ناراحت بودم و امروز هم بودم البته اول صبح هی میگفتم فردا یه چیز بشه خوشحال شم.. و یه جورایی شد.. هرچند خودش منظورمو بهتر میدونه و بلده که چی بده خوشحال بشم ولی بازم شکر.. خیلی شکر :)

امروز جلسه سی کورس رو ریکورد کردم.. خیلی حس خیال راحتی دارم.. قاعدتا باید بشینم ادیت هارو جمع و جور کنم ولی به سرم زد یه ورکشاپ هم بچسبونم تنگش.. حالا خدا میدونه ایده و برنامه ریزی و ریکوردش چقدر قراره زمان ببره.. خیلی تکمیل میشه اینجوری و خیلی خوشحال تر میشم.. امیدوارم بتونم تا آخر آبان تموم کنم همه کارهاشو و فقط ادیت ها بمونن.. باید بیفتم رو درس و کتاب از بعد آبان.. هرچند حالا بازم ریکورد های عادی هست ولی خب دیگه پرفشار و پشت سر هم نیست.. خلاصه اینکه خیلی ایول دارم بالاخره تموم شد..

امروز از نظام مهندسی زنگ زدن.. خانم مهندس چرا حسابت وصل نیست.. میگم والا تا جایی که گفته بودن کردم کارهاشو نمیدونم چرا وصل نیس.. میدونستم ها نصفه مونده فردا میخواستم برم.. دیگه نگفتم غرق بغایی هام بودم.. بعد یه چند تا سوال جواب کرد بعد گفت بذا ببینم چیکار میکنم امروز حل بشه عالی میشه لنگ نمیمونی.. میگم عاغاااا تو با همین یه جمله از تمام این کائنات منو بهتر فهمیدی.. تو از خودم بیشتر نگرانی مرد.. یه کم بعد زنگ زدم گفت حل شد.. خدا خیرش بده.. دو دیقه قبل اینکه ریکورد شروع کنم زنگ زد.. از همه جا بیخبر بودم حلش کرد رفت.. خیلی حس خوبی بود.. هرچند نمیدونم چرا هنوز واریز نشده :)) به هر حال فردا باید برم کارهاشو درست کنم چند تا هم سوال دارم اونارم بپرسم بیام.. فکر کنم آخرین باری که آرایش کردم سری قبلی بود که رفتم نظام مهندسی :/

چقدر زندگی آدم میتونه پر چالش پر آشوب و اضطراب باشه.. چقدر میشه استرس کشید هم از بیرون هم از داخل.. چقدر میتونم تحمل کنم؟ چقدر میشه تحمل کرد؟؟

تو راه منظره روبرو ام جاده و کوه و آسمون قشنگ بود دم عصر و دای وید اسمایل پخش میشد.. سعی کردم همه جزئیات رو خوب ثبت کنم.. خودم رو تو اون روز دیدم که تو جاده های آمریکا دارم ماشین خودمو میرونم و همه چیز درست شده.. و خوشحالم...

صبح شش و نیم کلاس رویت داشتم با بچه.. نه تا یک کلاس درک داشتم.. بلافاصله راه افتادیم.. یه ساعت روندم تا برسیم یکی دو ساعت کار کردیم.. یه ساعت هم روندم برگردیم.. بعدش بلافاصله اومدم درس بخونم که نت یاری نکرد.. فقط جلسه آخر ایستایی رو دیدم..

دلم میخاد درگیر چیزهایی باشم که فکر کردن لازم نداشته باشن.. مثلا درس بخونم.. سرمو بندازم پایین به هیچی فکر نکنم و فقط تمرکزم رو خط ها و صفحه های جلوم باشه.. یا یه وسط یه پروژه چشم باز کنم.. اونجا که همه چیز سر جاشه و فقط باید ادامه بدی تا کار تکمیل بشه.. هر چی اصلا.. فقط فکر کردن نخاد.. چالش نباشه.. یه مشکلی رو حل نکنی بعدیش بیاد بزرگترش بیاد.. خستم از فکر کردن.. خستم از حل کردن اینهمه موضوع پشت سر هم بلافاصله.. میخام مغزمو خاموش کنم.. میخام یه دیواری باشه یه هفته زل بزنم بهش...

2900

دقیقا 4 ماه مونده تا کنکور!!

یک ماه از روزی که شروع کردم درس بخونم گذشت!! هنوز وارد جو نشدم.. هنوز درگیر ریکوردم و خب خداروشکر داره تقریبا یه قسمتش تموم میشه.. باورم نمیشه مهر تموم شد.. اصلا نفهمیدم از کجا اومد کجا رفت.. هنوز فکر میکنم تازه آخرهای شهریور هستیم.. ههوووففف..

برف میاد.. صبح پاشدم دیدم همه جا سفیده.. معمولا آدم باید خوشحال بشه.. خب منم خیلی ذوق کردم.. مخصوصا که با لباس گرم میری تو این هوا.. چای بیشتر میچسبه.. بخاری ها روشن میشن.. الان تو یه فضای رومانتیکی رو به حیاط نشستم پشت سیستم تو اتاقم.. صدای بخاری از یه طرف صدای سیستم از یه طرف صدای قطره های برف و بارون قاطی از یه طرف.. ولی صدای دلم غمگینه.. بغض دارم.. انگار تو این هوا بی کس و کار موندم بیرون هیچ جایی هم ندارم برم.. خیلی حس گم و گیجی داره.. از یه طرف خوشحالی از یه طرف غم داره هر نفست.. ینی چی آخه.. من الان چیکار کنم با خودم :')