همون روز رفتم گفتم به مدیر و پنج دیقه بعد رف بهش تذکر داد.. از اون روز به بعد هم حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزدم و اونم اصلا سمتم نمیاد.. راستش اون روز اول یا قبل از اینکه بخوام به مدیر بگم اینجوری بودم که آدم چطور میتونه با کسی که همچین کاری کرده حتی تو یه ساختمون باشه و نفس بکشه.. شاید دارم بزرگش میکنم ولی حسش مثل تجاوزه.. احساس نمیکنم چیزی از اون کم داشته باشه ینی.. انقدر سرمون تو شرکت شلوغه که اصلا یادم نمیفته همچین کسی اینجا هست و این کارو کرده و این واقعا خوب نیست.. اما کار درستو کردم و خیلی خوب شد که گفتم.. مدیر هم خوب برخورد کرد و فرداش دوباره جویا اوضاع شد که گفتم اوکیه.. برام خیلی سخت بود که برم بگم همچین چیزی شده خیلییی.. ینی یونیورس زارتا زارت موقعیت میذاشت جلوم که برو بگو من رد میکردم.. هر چند آخر سر رفتم گفتم ولی اگه نمیگفتم هم از دست خودم روانی میشدم و هم هی فکرش میموند تو ذهنم.. چقد جالب الان فهمیدم آدم از مشکلاتش حرف زدنی میتونه اینقد راحت بشه.. ای بابا :))