از امروز اول صبح یه حس کرخی خاصی به جونم بود.. انگار نه انگار که آزمون دارم.. حتی حالت تهوع هم گرفتم صبح.. من هیچ وقت حالت تهوع ندارم که.. نه پاشدم کمی درس خوندم همه چیزو دوره کردم برای اولین و آخرین بار.. حاضر شدم و ناخن کوچیکمو به چوخ دادم دم عیدی و غمگین راهی شدم.. حالا یه بارم انگشتمو گذاشتم لای کشو.. رفتم بنزین بزنم اونجا شلوغ بود یه عالمه ماشین هم فقط منتظر من بودن.. یارو هم گااو با عجله زد در اومدم بعد حس کردم نزده هیچی ولی عجله داشتم رفتم و کل راه فحشش میدادم عوضی رو.. پرواز کردم تا دانشگاه.. نباید اونجوری میرفتم ولی.. همه چی نرمال بود.. با بچه ها حرف زدیم و یه دوست پیدا کردم که از من بعید بود.. قرار شد با هم بریم نظارت :)) یه بار هم به ناظر های خاله زنک که بالاسرمون میحرفیدن توپیدم.. جامون عوض شده بود والا.. دراومدم با حن حرفیدم تا راه خلوت بشه و بعدش راه افتادم سمت کتابفروشی که دفتر بخرم.. بخاطر شعبه دومشون بسته بودن پس رفتم شعبه دوم که اونجا هم غلغله بود و هیچی ام نداشتن.. شدیدا جیش داشتم و میخاستم برگردم بعدا برم دفترمو بخرم ولی از اونجایی که از گشادی رنج میبرم میدونستم بیام خونه درنمیام و میمونه برا خدا میدونه کی.. گفتم برم اونیکی مرکز خرید مورد علاقم شاید یه چیزی پیدا کردم کارمم میکنم.. اونم هیچ چیز جالبی پیدا نکردم.. داشتم سعی میکردم ول بچرخم و نرم سمت ماشین که یکی صدام کرد. خانم مهندس.. ععییی بابا.. گرفت منو به حرف و چای و تا ساعت نه اونجا بودیم.. نمیدونم اسمشو بذارم شانس یا قسمت یا چی.. امروزم فقط دیت بدون مقدمه کم داشت.. جالبه بخدا.. روندم خونه و کمی حرف و تعریف جریانا با خانواده و هنوز بیدارم..
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۲/۱۸ ساعت 2:3 توسط :)
|