چرا هرکی به من میرسه سر درد دلش باز میشه.. فکر کنم از پنجاه نفر اسم برد من هیچ کدومو نمیشناختم.. بدنم هم درد میکرد بخاطر این کتابا.. چلاق شد دستم از ماشین تا سر صندلیم و برعکس.. فکر کنم یه ساعت و نیم حرف زدیم.. البته من فقط پنج دیقشو حرف زدم :)) میگه از شرکت حس قوی ای بهتون داشتم.. میگفتم این بشر فازش با اینا نمیخونه چرا اینجاس.. میگم چرا اون موقع نیومدی جلو اگه الان نمیدیدی منو چی میشد پس.. میگه نمیشد بیام نمیتونستم به کسی بگم.. منم خر عاره.. اسم بچه هامونم گذاشته فک کنم.. میگم فرار از زندان ندیدم میگه میبینیم :)) شمارمو گرف بریم سر قرار.. مستقیم هم حرفش ازدواجه ها.. جالبه والا خیلی جالبه.. از بدی هاش هم اینکه همین میخواست و نگفت تا حالا منتظر نبوده که من نشد یکی دیگه.. یکی اینکه قیافش معمولی و قدش کمی از من بلند تره.. یکی هم یه حرف سیاسی زد که اصلا کاری ندارم چی بود اشاره به اون موجود خودش رد فلگه :/ یکی هم اینکه مقیاس هامون با هم خیلی فرق میکنه.. مثلا اون میگه یه تومن منظورش یه میلیارده من میگم منظورم یه میلیونه.. ما مث هم نیستیم :))
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۲/۱۸ ساعت 2:22 توسط :)
|