امروز با اینکه پنج صبح خوابیده بودم 12 دیگه پا شدم.. رفتم حموم و اومدم مستقیم نشستم سر مبحث 12 و تمومش کردم.. بازار خوب بود.. یوتیوب بد نبود.. اینستا رفتم استوری کراشمو دیدم.. لاو ایز این د عیر و چی چی :/ از همون موقع اعصابم به چوخ رفت کلا.. از ٱرامشش و جایی که بود حرصم گرفت و برای هزارمین بار تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت بهش فکر نکنم.. عصری مجبوری رفتم بیرون وسیله برسونم که در باز نکردن منم برنگشتم خونه رفتم دنبال مبحث 4 که خب شب شده بود و همه جا بست.. ولی کلی حس خوب داشتم از اون لحظه اونجا بودن.. هم بخاطر خلوت و خنک بودن خیابونا هم حس اون لحظه های آخری بود که همه مغازه ها جمع میکنن برن.. کتابفروشی هم خیلی وقت بود نرفته بودم.. شایدم فقط داشتم تلاش میکردم بهم خوش بگذره که حرصم کمتر بشه :/ تازه بهاون دختره که تازه مشغول شده تو اون دفتر معماری هم مثل سگ حسودیم میشههه مثل سگگ :(( تو راه تو خیابون مورد علاقم دیدم یه هلدینگ به چه گندگی باز کردن طراحی و بنا.. دلم چنااان رفت که نگم اصن.. بالاخره یه جایی رو تو این شهر پیدا کردم که دلم بدجور بخواد اونجا کار کنم.. خودشم اد وسط این آزمون و بقیه کارهام.. نمیدونم صبر کنم آزمون رو بدم و بعد برم اونجا یا برم و وسطاش آزمون هم بخونم.. حالا ویدیو های یوتیوب هم یه طرفن.. خیلی وقت گیرن لعنتی ها.. چه کنم واقعا؟؟؟ برگشتم خونه کمی ول گشتم.. خواستم ثبت نام کنم نشد.. بازارو چک کردم.. ایمیل هامو چک کردم.. استودیو رو چک کردم و کامنت هارو جواب دادم و برای ویدئو جدید سرچ زدم که فردا راحت تر باشم.. امیدوارم که باشم واقعاا.. بعدش بالاخره آخرین قسمت سریالمو دیدم و بعدش مبحث 15 رو شروع کردم با اینکه ساعت دو و نیم بود ولی حتما دلم میخواست بخونمش.. باید اینارو قبل خواب مینوشتم که کمی آروم بشه ذهنم و ببینم چه خبره!! همم همین :)